در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشقها می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست ![]()
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می ماند
(اخوان ثالث)

نوشته شده توسط ميترا در چهارشنبه 1387/06/20 ساعت 5:31 PM موضوع | لینک ثابت
به خدا سپردمت باز / به صدای آبشاران / به لطافت بهاران /
به قشنگی دل تو / به نم عبور باران / به خدا سپردمت باز /
به همه سپرده ام که / چو تو آمدی کنارش / به لطافت دل من/
بکشد به روی چشمت / همه توتیای عشقم / چو به هر دیار رفتی/
نفسم در آن دیار است/ به نگاه شب سفر کن / که شب است انتظارم /
به خدا سپردمت باز / به صدای برگ و ماهان/ به سکوت برکه شب /
به صراط عشق بازان / به هوای شرجی دل / قسمت به عهد و وصلم /
به بلور اشک چشمم / که دوباره آی پیشم / دل من به ساحل عشق /
غریق موج حزن است / تو بیا و قایقم باش / که به دست من تمناست /
به خدا سپردمت باز
به خدا سپردمت باز...![]()
![]()
![]()
شعری از دوست عزیزم
شبنم![]()
نوشته شده توسط ميترا در سه شنبه 1387/06/05 ساعت 8:42 PM موضوع | لینک ثابت
یک بار به مترسکی گفتم
لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟
گفت لذت ترساندن عمیق و پایدار است و من از آن خسته نمی شوم.
و من اندیشیدم و گفتم،درست است،چون من هم مزه ی این لذت را چشیده ام.
گفت:تنها کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.
آنگاه من از کنار او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد!
هنگامی که از کنار او گذشتم دیدم دو کلاغ در کلاهش لانه می سازند.
(جبران خلیل جبران)

نوشته شده توسط ميترا در سه شنبه 1387/05/29 ساعت 4:54 PM موضوع | لینک ثابت
یاران چرا به خانه ما سر نمی زنند
اخر چه شد که حلقه بر این در نمی زنند
دایم پرنده اند به هر بام وبر ولی
دیگر به بام خانه ما پر نمی زنند
پنداشتند همچو درختی تکیده ام
سنگی از ان به شاخه بی بر نمی زنند
چرخد نظام کار به دوران به سیم و زر
دستی به کار مضطربی زر نمی زنند
یا رب چه شد گروه طبیبان شهرما
سر بر من فتاده به بستر نمی زنند
یاران چرا که لاله غداران روزگار
تیر نگه به قلب مکدر نمی زنند
دستی برم بزلف سمن سا که عاشقان
چنگی چو من به زلف معنبر نمی زنند
بر مدعی بگو که ستیزد ز روبرو
مردان ز پشت حربه و خنجر نمی زنند
با من مجنگ جان برادر که عاقلان
اندوده پیش مهر منور نمی زنند
من رندم و قلندر و مفلس در این دیار
دزدان راد ره به قلندر نمی زنند
جور و ستم گرفته سراسر جهان ما
یا رب چه شد که حد به ستمگر نمی زنند
مردم دریغ مرده پرستند شهریار
کاندر حیات سر به هنرور نمی زنند
شیوا تو را چه غم که نه بامست و نه دری
آسوده باش حلقه به در گر نمی زنند

نوشته شده توسط ميترا در دوشنبه 1387/05/28 ساعت 5:36 PM موضوع | لینک ثابت
شب از سماجت گرم
تن از حرارت می
لب از شکایت یکریز تشنگی پر بود!
میان تاریکی نسیم گرمی بامن نفس نفس می زد
و هر دو با هم به دنبال اب می گشتیم
ودر سیاهی سیال خلوت دهلیز
نهیب ظلمت ما را دوباره پس می زد...
هجوم باد،دری را به سمت مطبخ بست
و هرم وحشت،ما را به سوی ایوان راند!
میان ایوان ،چشمم به آب و ماه افتاد
که آب،جان را پیغام زندگی می داد،
و ماه،شب را از روی شهر می تاراند!
به روی خوب تو می نوشتم ،ای شکفته به مهر،
چون روزنی به رهایی،همیشه روشن باش!
سیاهکاران را،هان ای سپیدسار بلند
چون تیغ صبح،
به هرجا
همیشه
دشمن باش!
(فریدون مشیری)

نوشته شده توسط ميترا در یکشنبه 1387/05/27 ساعت 8:55 PM موضوع | لینک ثابت
دل برد ز من به دلبری ، دلداری
بشکست دل و داد به من ، دلداری
گفتم که چرا دل مرا بشکستی؟
گفتا،عجبا ! مگر تو هم دل ، داری؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

نوشته شده توسط ميترا در یکشنبه 1387/05/27 ساعت 8:2 PM موضوع | لینک ثابت
لحظه ها همیشه خواستن که تورو بگیرن از من
چه غریب و ناشناس جاده به تو رسیدن
همیشه یه چیزی بوده شوق تو از دلم ربوده
ولی یک تپش دل من از غمت جدا نبوده
یه روز چشاتو وا کنی می بینی من تموم شدم
می بینی جام چه خالی یا رفته ام پی خودم
اگه یه روز و روزگار پیش خودت باز بشینی
تموم این روزارو جلو چشات پس می بینی
چقدر ما فاصله داریم چرا اینو نفهمیدم
کاش اون روزا می مردمو یه جور اینو می فهمیدم
دیگه برام نمی مونی تو چشمات اینو می خونم
چقدر دلم گرفته باز نمی دونم چی بخونم ![]()
بیابیا بیا بیا بیا![]()
![]()
![]()

نوشته شده توسط ميترا در سه شنبه 1387/05/22 ساعت 8:11 PM موضوع | لینک ثابت
به نام خدا خالق انسان
به نام انسان خالق غمها
به نام غمها به وجود اورنده اشکها
به نام اشکها تسکین دهنده قلبها
به نام قلب ایجادگر عشق
به نام عشق زیباترین خطای انسان!
![]()
نوشته شده توسط ميترا در سه شنبه 1387/05/22 ساعت 6:17 PM موضوع | لینک ثابت
وقتی تنهایم دلم می گیرد ،انگار در گوشه ی قلبم آن ته ته ،در عمق وجودم کسی می گرید،کسی تنها،تنها به مانند شب های دریای مواج،که گرچه ناله های سوزناکش همه جارا فرا گرفته،اما این ناله ها راهیچ گوشی جز دل عاشق هجران کشیده نمی شنود وحس نمی کند.این قطره های اشک چنان دروجودم رخنه می کنند که دیوار دلم به لرزه درمی آیدوتمام وجودم را حس غریبی فرا می گیرد،حسی به لطافت شبنم صبحگاهی که به آرامی گلبرگ ها رانوازش می کند
(ر.کسوف)

نوشته شده توسط ميترا در سه شنبه 1387/05/22 ساعت 4:39 PM موضوع | لینک ثابت
وعشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله ها که غرق ابهامند
نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
وبا شنیدن یک هیچ،می شوند کدر... ![]()
![]()
![]()
(سهراب سپهری)
نوشته شده توسط ميترا در دوشنبه 1387/05/21 ساعت 10:4 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین